مهیار مهیار ، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

مهیار جون مامان و بابا

خاطره زایمان من...

1389/12/11 22:11
نویسنده : مامان مهناز
891 بازدید
اشتراک گذاری
طبيعي يا سزارين؟؟؟يا هردو....!!!
منم بالاخره 30 خرداد زايمان كردم.تاريخ زايمانم 27 خرداد بود ولي چون يه پا عشق زايمان طبيعي شده بودم صبر كردم تا دردا بياد سراغمو مثل ماماناي شجاع برم واسه طبيعي ولي غافل از اينكه تقدري يه چيز ديگس!!!!
خلاصه 30 ام بود كه با مامانم رفته بوديم پياده روي اين هفته اخر از بس پياده روي كرده بودم پا واسم نمونده بود هر چي بلد بودم انجام ميدادم كه زايمان راحتي داشته باشم
تا ساعت 10 پياده روي كرديم ولي هر يه ربع بيست دقيقه دل من درد ميگرفت قبلا گرفتگي رحمو تجربه كرده بودم ولي اين درد ا اصلا شبيه اونا نبود و مثل دلدرد معمولي بود كه فقط هم زير دلم بود
كلي خريد كردمو اومديم خونه چون خيلي خسته و گشنه بوديم گفتيم شامو بريم بيرون
توي رستوران هم باز دل درد داشتم مامانم ميگفت درداي زايمان اومدن سراغت ولي من ميگفتم نه دردا اينجوري نيستن (طبق خاطره ها و چيزايي كه خونده بودم)
خلاصه...ساعت 12 بود كه رفتيم بخابيم از شانس شوهرمم هم خونه نبود و من و مامانم مونده بوديم خونه ما
موقع خواب هي دلدردا مياومد سراغم خيلي كم بودنو اصلا به درداي وحشتناك شبيه نبودن ولي جالب بود كه با فاصله هاي منظم 5 دقيقه مياومدنو 30 ثانيه هم طول ميكشيدن
منم فقط به خاطر فاصله منظمشون قبول كردم كه بريم بيمارستان
ساعت 3 بود كه من رو تخت معاينه تو بيمارستان بودم
به ماما گفتم دردام كمه ولي منظمن اونم اومد كه معاينم كنه .معاينه هم اون جور كه فكر ميكردم درد ناك نبود خانمه هم گفت 3 سانت باز شده .پس چرا اين قدر منظم بود نفهميدم!!
بعد من گفتم برم صبح بيام كه يه 3-4 سانت ديگه باز شه كه گفت اگه بري مسئوليتش با خودته و احتمالا تا صبح زايمان كني
من و ميگي داشتم بال در مياوردم يعني به اين راحتي....
لباسامو تحويل دادمو رفتم تو اتاق درد كه خانماي ديگه هم اونجا بودنو منتظر كامل شدن دهانه رحم!!
يه ديوونه هم اونجا بود كه من با ديدن اون ترسام شروع شد ولي همش ذكر ميخوندمو يه ذره اتاقا راه ميرفتم تا سرعت زايمان بيشتر شه
جاتون خالي از ساعت 3 شب تا 9 صبح يه بند راه رفتم ديگه ناي خوابيدن هم نداشتم خانما هم هر يه ربع مياومدن قلب جوجمو كنترل ميكردن و همش معاينه ميكردن كه اه از نهادم بلند ميشد پيشرفتم هم فقط 1-2 سانت بود
تا اينكه تو معاينه اخر من بد خوابيده بودمو قلبو سخت پيدا كرد همين باعث شد شك كنه و بره به دكتر بگه
ولي من ميگفتم اخه من به كمر خوابيدم شايد واسه همين سخت پيدا كردين
ولي انگار قضيه جدي تر بود تا اينكه دكتر اومدو گفت از قلب نوار بردارين بعد 10 دقيقه اومد و گفت كه قلب ناميزون شده وزياد بالا پايين ميره همونجا بود كه انگار يه سطل اب جوش ريختن رو سر من
دوباره نوار بعدي رو گفتن و به دكتر شيفت بعدي گفتن بياد ببينه كه اون گفت نه همه چي نرماله اين وسط من بيچاره مونده بودم با كلي نگراني كه نميدونستم چي شده از معاينه ها هم كه نميگم...
خدا خير بده دكتر اولي رو كه اگه اون نبود و مثل دومي بود معلوم نبود سر بچم چي بياد راستي تشخيصشون اين بود كه بچه تو رحم مدفوع كرده و بايد من اورژانسي برم عمل
مني كه 8-9 ساعت درد و خستگي رو تحمل كردم
بالاخره براي راضي كردن دكتر دوم قرار شد كيسه مو پاره كنن ببينن توش مدفوع هست يا نه
خدا اون روزو واسه هيشكي نياره .دكترا عجله داشتن به خاطر همين ديگه منو بيخيال شده بودن يه سوزن گرفت دستشو چند بار فرو كرد تا كيسه پاره شه منم داشتم از درد ميمردم درد اينا از يه طرف انقباضا از اون بدتر
ديگه از اونجا بود كه صبر منم تموم شد و حالا گريه نكن كي بكن
به 9 ماه انتضار و سختي هايي كه كشيده بودم فكر ميكردم دوست داشتم بميرم ولي اتفاقي واسه پسرم نيفته
پرستارا هي ميگفتن چرا گريه ميكني ولي من شنيده بودم اگه مدفوع وارد ريه بشه خيلي خطرناكه و بايد بستري بشه
با كلي وحشت داشتن كارايي رو ميكردن كه من اصلا انتظارشو نداشتم
در حالي كه انقباضاي وحشتناك داشتم نشستم رو تخت و تو كمرم امپول بيحسي زدن بعد خوابوندنو دستامو بستن فشارمم كه هميشه پايين بود حالا از استرس پايين تر هم رفته بود و احتمال داشت مشكل قلبي پيدا كنم
حالا پاهام داغ شده بود و پرده روبروم نميذاشت چيزي ببينم
اينجا بود كه اشهدمو خوندم و خودمو سپردم به خدا...
از اونجايي كه گريم بند نمياومد بهم خواب اور زدنو ديگه چيزي نفهميدم وقتي بيدار شدم صداي گريه مهيارمو شنيدمو بعد دوباره خوابيدم...
وقتي بيدار شدم اخراي كارشون بود .تموم كه شد اومدن بردنم تو ريكاوري مثل جنازه سنگين شده بودم ولي ديگه درد نداشتم فقط ميخاستم پسرموببينم
بعد يه ربع بردنم تو بخش ولي گريه من هنوز بند نيومده بود...
تا اينكه مامانم اينا رو ديدم چشاي اونا هم از شدت گريه پف كرده بود
بعد گذاشتنم رو تخت بيحسيم كم كم داشت ميرفت و مسكنا شرو ع شده بود ولي وقتي از ني نيم پرسيدم گفتن بردن بخش نوزادان تحت نظر باشه اونجا بود كه همه درداي عالم جمع شد تو دلم از شدت سردرد داشتم ميمردم ولي هيچ مسكني نميتونست گريه هامو بند بياره
همه ي سزارينا رو معملا روز بعد عمل از تخت ميارن پايين ولي من واسه اينكه برم نوزادان خودم ساعت 12 شب اومدم پايين و طول اتاق و كه رفتم و برگشتم فكر كنم سخت ترين و دردناك ترين كار دنيا رو كردم زود هم كمپوت گلابي و اناناس خوردم كه دكتر اجازه بده مرخص شم
فردا صبح ساعت 8 مثل جنازه واقعي رفتم نوزادان ولي وقتي ديدم پسرمو بدون هيچ سرم و چيزي خوابوندن اونجا انگار كه همه عالمو بهم دادن مطمئن شدم كه هيچيش نيست وسالمه(((خدارو 10000000000000 مرتبه شكر)))
به خاطر اينكه زود راه افتادم هم ساعت 1 همون روز يعني 31 خرداد منو مهيار قشنگم رفتيم خونه ....
خيلي خيلييييييييي ببخشين كه انقدر طولاني شد اخه كپي از خاطراتم بود واسه همين مو به مو نوشته بودم
اميد وام همه ماماناي عزيز راحت و بي درد سر زايمان كنن و همه بچه هايي سالم داشته باشن ...آمين
پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (12)

مامان معصومه سادات
29 خرداد 90 10:42
تولد تولد تولدت مبارک
مهرانه مامان مهرسا
29 خرداد 90 11:19
سلام ماماني تولد مهيار جوني مبارك بوس بوس صد تا بوس متاسفانه تو ايران زايمان طبيعي درست حسابي انجام نميشه و اونايي هم كه زايمان طبيعي مي كنن با كلي درد و ... هستش ولي اون لحظه قشنگ مادر شدن رو خوب توصيف كردي عزيزم اميدوارم خودت و پسرت هميشه سالم و سرحال باشيد
مهرانه مامان مهرسا
29 خرداد 90 11:19
راستي عكس مهيار جون يادت نره
مامان الهام
29 خرداد 90 11:49
هر چی بوده خدا رو شکر گذشته برای ما هم دعا کن تا هر چه زودتر این روزا بگذره و به نی نی مون برسیم
فهیمه
29 خرداد 90 12:25
سلام.عزیزم تولد کاکل زریت مبارک. منم مثل تو ده ساعت درد کشیدم ولی چون سر صبا کج بود مجبور شدن منو سزارین کنن.میدونم چی میگی و چه حالی داشتی
مامان نيكا
29 خرداد 90 13:23
تولىت مبارك مهيار كوچولو انشالله هميشه سلامت باشي
مامان هلیا
29 خرداد 90 14:24
عزیزم با اینکه طولانی بود ولی خیلی قشنگ نوشته بودی منم باید اینکارو بکننم چون بعدا" یادم میره اینجوری خیلی قشنگه هردفعه میخونم یاد اونروز میافتم. خوشحالم ازاینکه همه چی ختم به خیر شد بوسسسسسسسسسسسسسسس راستی اومده بودم تولد شازده پسر رو تبریک بگم داشت یادم می رفت تولدت مبارک عزیزم انشااله 120 ساله بشی
مامان فاطمه‌شهرزاد
29 خرداد 90 14:55
باسلام مامان خوب و شجاع انشاءالله مهيار جون 120 ساله بشه دانشگاه بره و يك عروس ناز نصيبتون بشه با كلي نوه
مامان عسل
29 خرداد 90 20:08
مامان آرمان
29 خرداد 90 20:47
سلام. تولد گل پسرتون رو به شما و مهیار خان تبریک میگیم.ایشاءا... صد ساله بشه و در زندگی موفق باشه.خدا را شکر که زایمانتون با خوبی ختم شده.روزهای تولد خودمون و فرزندانمون مرور خاطرات یسیار لذت بخش است.
مامان احسان
29 خرداد 90 21:39
تولدت مبارک عزیزم
مامان ماهان عشق ماشین
15 تیر 90 0:24
تولدت مبارک مهیارجون.نمیدونم وقتی بزرگ بشی و اولین بار این خاطره رو بخونی چه حسی داری.مطمئنم اشکات مث مامان جاری میشه.